با تو...
همیشه با نگاه تو از ماه عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه ی تازه می شوم
با نفس ساده ی تو غرق ترانه می شوم
باتو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم....
عشق
همیشه با نگاه تو از ماه عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه ی تازه می شوم
با نفس ساده ی تو غرق ترانه می شوم
باتو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم....
نازنین!
زیبا ترین لحظه ی زندگانیم با تو بودن...
اوج تفکرم به یاد تو بودن... بزرگترین آرمانم تو را داشتن...
و با عزت ترین مرگم برای تو مردن است.
مهربانم ...
از همان لحظه ای که مرغ دلم در آسمان پاکی و مهربانی و عشقت پر کشید
و از همان لحظه که اولین قطره ی اشکم را برای یک دم جدای از تو از دیدگانم جدا شد...
آری از همان لحظه بود که من ترا یافتم و دلم اولین بوسه ی عشق را از دلت ربود
نمی دانم چه بنویسم ؟؟؟
در بیان عشق تو گریستن بر نوشتن غالب است
ولی می خوهام بنویسم . نه با قلم جوهر ... بلکه با قلمی که عشق تو در آن جاریست
با بند بند وجودم . می خواهم بنویسم . دوست دارم چشم در چشمت بدوزم و با دهان نگشاده
بگویم دوستت دارم ...
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری... نه دیداری
نه دستی بر سر یاری...
مرا آشفته می سازد
چنین آشفته بازاری...
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم؟؟؟
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا....
عجب بیهوده تکراری است دنیا....
یا اکه حتی نباشم
یا اگه از تو جدا شم
می میرم برات
می دونی تا وقتی هستم
تا خدا رو می پرستم
اگه باشم و نباشم
می میرم برات
می میرم برات
به یاد خنده هات
به یاد گریه هات
می میرم برات
می دونی خسته ام
بی تو شکسته ام
نشکن این قلبمو
می میرم برات....
من میگم
بدترین چیز اینه که عشق آدم به آدم اعتماد نداشته باشه
بخدا خیلی زشته
خجالت داره
نگو این دل دوریه عشقت رو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم
بخدا ناز دو چشمات و به دنیا نمی دم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی
بخدا ناز دو چشنات و به دنیا نمی دم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو را ببینه .......
که دوباره چشم من تو را ببینه................
من برگشتم
راستش داشتم دیوونه می شدم
از روزی که اپ نکردم تا امروز همش احساس می کردم یه کار عقب افتاده دارم
خلاصه بگم بهتون برگشتم
حسِ غريبي است دوست داشتن
وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛
به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند
درسیاهی ها رهایم می کنی آخر چرا؟
پاک ازچشمت جدایم می کنی آخر چرا؟



دايماً در پیچ وتاب موی تو گم می شوم
درپریشانی رهایم می کنی آخر چرا؟


کوچه های شهررا من می شناسم مو به مو
راهی بیراهه هایم می کنی آخر چرا؟



لا به لای لحظه ها در خلوت دلواپسی
با غریبی آشنایم می کنی آخر چرا؟


باز چشمان سیاهت کم محلم می کنند
می روم ، اما صدایم می کنی آخر چرا؟



گر چه واپس می زنی دست نیازم را ولی
خوب می دانم دعایم می کنی آخر چرا؟
خاطره ....
و تنها خاطره ....
تنها سهم من از تو ....
تنها سهم من از خوشبختي ....
خاطرات ....
و فقط خاطرات ....
و فقط خاطراتم مونس تنهاييم است ....
و گاهي انديشه ام ....
انديشه به تو ، به رفتنت ....
به شكست قلبم ، به عمق زخم دلم ....
زخمي كه تا عمر دارم دردش را تحمل مي كنم ....
و آرزويي هزار باره ، كه اي كاش هيچ گاه تو را نمي ديدم ...
فرخنده سری است که بر خاک پای توست
تن خسته ... دل شکسته...
نظر بسته ... لب خموش...
ای عشق کار ما همه بر مدعای توست...
نه همچون عشق هر عاشق به معشوقی
که چون بیند به شوق آید و گرنه دل از او شوید
به سینه دل تپد هر لحظه ام در آرزویش
مرا سودای یاری باشد اندر سر
که تا بالای داری جا نگیرد
دمی از یاد او غافل نباشد
شگفتا ... که بر بالای دار
این سر شوریده باز
می کند زمزمه نام معشوق...
بس شگفتا...
که هنوز بر سر دار
جمله اعضای تنم...
ز پی شوق وصالش
می کند رقص و طرب!!!!!
ای دو چشمت سبزه زاران
گریه ات ابر بهاران
می روم غمگین و نالان
بهر من اشکی میفشان
ای سرا پا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نا مهربانم
شوق ماندن می نشانی
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
می روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی.... مادران و زنان ایران تبریک میگم
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم .
لاله...
دست هايم بوي گل مي داد 
،مرا به جرم چيدن گل گرفتند
.اما هيچ کس نپرسيد...........![]()
شايد من گل کاشته باشم...
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی .... لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه....
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی... به تو جسارت بکنم
اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه ی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب ...حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزو هام ....تفسیر رویای منی
حتی با اینکه هیچ کسی مثل من عاشق تو نیست
هیشکی تو آینه ی چشات حقیر و لایق تو نیست....
امیدوارم هر جا که هستین حالتون خوب باشه
یکی از دوستان توی نظرات گفته بود که قشنگترین متن توی وبلاگتون رو بگین
به نظر خودم قشنگترین متن وبم متن متن زیره که چند وقت پیش گذاشتم
قصه ی آن دختر را می دانی
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یک نفر را دوست داشت:
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود:
اگر روزی قادر به دیدن باشم...
حتی اگر برای یک لحظه دنیا را ببینم...
عروس تو خواهم شد
و چنین شد که آمد روزی یک نفر پیدا شد
که حاضر شد چشم های خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر اسمان را دید و زمین را
و دریا ها و جنگل ها را
ادمیان و پرنده ها را
و نفرت از وجودش رخت بربست
دلداده اش به دیدنش آمد
و یاد اورد وعده ی دیرینه اش را
بیا و با من عروسی کن
ببین که سال های سال منتظرت مانده ام
دختر بر خود بلرزید
و زمزمه کنان با خود گفت:
((این چه بخت شومی سات که مرا رها نمی کند؟))
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
که نمی تواند با او ازدواج کند
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشک هایش را نبیند
و در حالی که از او دور میشد
هق هق کنان گفت:
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی!!!!![]()
به اندازه ي همان لحظه ي جادويي
كه دیدی مرا
وبا چشمانت گفتي"دوستت دارم"
همين كافي است!!
چه باشي
چه نباشي
چه بد چه خوب
دوستت خواهم داشت
و
هرگز فراموشت نخواهم كرد
هرگز.........
Sometimes I wish
گاه آرزو می کنم،
If Only You Could Be Me
می توانستی چند صباحی چون من باشی ...
For a Moment …
You could step into my shoes
For just a little while
بیندیشی به آن چیز که من می اندیشم؛
To see what I see;
ببینی آن چه من می بینم؛
To think what I think;
احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛
To feel what I feel;
در یابی آشفتگی،ترس،تحسین و
to understand the confusion, the fear, the admiration,
دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،
And the friendship I feel toward you
همه را یکباره و با هم
All at once
اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛
If you were able to live inside my mind, even for a moment ,
می توا نستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست،
You would see that my world
Is filled with so money responsibilities,
و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم.
yet so often my thoughts are of you .
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.
You would see what joy you've brought to my life.
می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم،
You would see how much it means to me
To be able to smile,
بخندم، سر خوش باشم و آزاد چون کودکان.
to laugh, to feel good, to feel free ,like a child
این همه را ا ز تو دارم
just becauseof you![]()