همیشه با نگاه تو از ماه عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه ی تازه می شوم
با نفس ساده ی تو غرق ترانه می شوم
باتو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم....
|
همیشه با نگاه تو از ماه عبور می کنم از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم دوباره با سلام تو تازه ی تازه می شوم با نفس ساده ی تو غرق ترانه می شوم باتو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم....
+ نوشته شده توسط سامان در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت
14:4 |
بنام دوست ... بیاد دوست .... برای دوست ...
نازنین! زیبا ترین لحظه ی زندگانیم با تو بودن... اوج تفکرم به یاد تو بودن... بزرگترین آرمانم تو را داشتن... و با عزت ترین مرگم برای تو مردن است. مهربانم ... از همان لحظه ای که مرغ دلم در آسمان پاکی و مهربانی و عشقت پر کشید و از همان لحظه که اولین قطره ی اشکم را برای یک دم جدای از تو از دیدگانم جدا شد... آری از همان لحظه بود که من ترا یافتم و دلم اولین بوسه ی عشق را از دلت ربود نمی دانم چه بنویسم ؟؟؟
ولی می خوهام بنویسم . نه با قلم جوهر ... بلکه با قلمی که عشق تو در آن جاریست با بند بند وجودم . می خواهم بنویسم . دوست دارم چشم در چشمت بدوزم و با دهان نگشاده بگویم دوستت دارم ...
+ نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
15:14 |
دلم تنگ است ... دلم تنگ است...
دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه دیداری... نه دیداری نه دستی بر سر یاری... مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری... تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم؟؟؟ عجب آشفته بازاری است دنیا عجب بیهوده تکراری است دنیا.... عجب بیهوده تکراری است دنیا....
+ نوشته شده توسط سامان در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
22:22 |
میدونی وقتی که باشم
یا اکه حتی نباشم یا اگه از تو جدا شم می میرم برات می دونی تا وقتی هستم تا خدا رو می پرستم اگه باشم و نباشم می میرم برات می میرم برات به یاد خنده هات به یاد گریه هات می میرم برات می دونی خسته ام بی تو شکسته ام نشکن این قلبمو می میرم برات.... + نوشته شده توسط سامان در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت
23:30 |
دردم را به كه گويم ؟ خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود . خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود، پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و ..................... خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم . درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد + نوشته شده توسط سامان در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت
15:45 |
می دونین بدترین چیز واسه یه نفر چیه؟
من میگم بدترین چیز اینه که عشق آدم به آدم اعتماد نداشته باشه بخدا خیلی زشته خجالت داره + نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
10:38 |
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوریه عشقت رو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم بخدا ناز دو چشمات و به دنیا نمی دم توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی بخدا ناز دو چشنات و به دنیا نمی دم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو را ببینه ....... که دوباره چشم من تو را ببینه................ + نوشته شده توسط سامان در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت
23:41 |
سلام به همه
من برگشتم راستش داشتم دیوونه می شدم از روزی که اپ نکردم تا امروز همش احساس می کردم یه کار عقب افتاده دارم خلاصه بگم بهتون برگشتم
+ نوشته شده توسط سامان در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت
15:3 |
درکنارم هستي و بسيارآرامم چه خوشبختم ...چرا؟ آخر تو را دارم ولي اي بهترينم خوب مي دانم که اين خوشبختي کم رنگ و بي روح که اين روياي سرد وپر زاندوه فقط رنگي خياليست در دلم دردي ست...آه خوب مي دانم که اين درد فقط درد جدايي ست قاصدک آن روز شوم آمد کنارم گفت :کم کم...نم نمک خاموش کن آن آتش پر شورعشقت را مجنون بي درد...تو خواهاني ولي او قدر يک دم هم خيال عشق تو بر سر ندارد بدان احساس گرمت ،براي سردي قلبش دگر معنا ندارد قاصدک رفت ودگر پيغامي از يارم نياورد روزها رفت و دگر قلب شکستم نامي از آن با وفا بر لب نياورد..... + نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت
14:45 |
حسِ غريبي است دوست داشتن وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند
+ نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت
10:58 |
درسیاهی ها رهایم می کنی آخر چرا؟ پاک ازچشمت جدایم می کنی آخر چرا؟
دايماً در پیچ وتاب موی تو گم می شوم درپریشانی رهایم می کنی آخر چرا؟
کوچه های شهررا من می شناسم مو به مو راهی بیراهه هایم می کنی آخر چرا؟
لا به لای لحظه ها در خلوت دلواپسی با غریبی آشنایم می کنی آخر چرا؟
باز چشمان سیاهت کم محلم می کنند می روم ، اما صدایم می کنی آخر چرا؟
گر چه واپس می زنی دست نیازم را ولی خوب می دانم دعایم می کنی آخر چرا؟ + نوشته شده توسط سامان در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت
16:21 |
خاطره .... + نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت
16:25 |
+ نوشته شده توسط سامان در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت
14:30 |
فرخنده پیکری است که در هوای توست
فرخنده سری است که بر خاک پای توست تن خسته ... دل شکسته... نظر بسته ... لب خموش... ای عشق کار ما همه بر مدعای توست... + نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت
15:32 |
مرا عشقی است اندر دل
نه همچون عشق هر عاشق به معشوقی که چون بیند به شوق آید و گرنه دل از او شوید به سینه دل تپد هر لحظه ام در آرزویش مرا سودای یاری باشد اندر سر که تا بالای داری جا نگیرد دمی از یاد او غافل نباشد شگفتا ... که بر بالای دار این سر شوریده باز می کند زمزمه نام معشوق... بس شگفتا... که هنوز بر سر دار جمله اعضای تنم... ز پی شوق وصالش می کند رقص و طرب!!!!! + نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت
14:23 |
ای دو چشمت سبزه زاران گریه ات ابر بهاران می روم غمگین و نالان بهر من اشکی میفشان ای سرا پا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نا مهربانم شوق ماندن می نشانی ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی می روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی.... مادران و زنان ایران تبریک میگم + نوشته شده توسط سامان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت
14:17 |
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم . + نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت
17:59 |
+ نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت
17:55 |
لاله...
دست هايم بوي گل مي داد ،مرا به جرم چيدن گل گرفتند .اما هيچ کس نپرسيد........... شايد من گل کاشته باشم... + نوشته شده توسط سامان در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت
15:10 |
+ نوشته شده توسط سامان در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت
18:57 |
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه تو مثل خواب گل سرخی .... لطیفی مثل خواب من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه.... + نوشته شده توسط سامان در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت
15:14 |
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی... به تو جسارت بکنم اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه یا روی تیشه ی چشات غبار آهم بمونه تو پاک و ساده مثل خواب ...حتی با بوسه میشکنی شکل همه آرزو هام ....تفسیر رویای منی حتی با اینکه هیچ کسی مثل من عاشق تو نیست هیشکی تو آینه ی چشات حقیر و لایق تو نیست.... + نوشته شده توسط سامان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت
23:17 |
سلام به همه ی دوستان خوبم
امیدوارم هر جا که هستین حالتون خوب باشه یکی از دوستان توی نظرات گفته بود که قشنگترین متن توی وبلاگتون رو بگین به نظر خودم قشنگترین متن وبم متن متن زیره که چند وقت پیش گذاشتم قصه ی آن دختر را می دانی که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت: دلداده اش را و با او چنین گفته بود: اگر روزی قادر به دیدن باشم... حتی اگر برای یک لحظه دنیا را ببینم... عروس تو خواهم شد و چنین شد که آمد روزی یک نفر پیدا شد که حاضر شد چشم های خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر اسمان را دید و زمین را و دریا ها و جنگل ها را ادمیان و پرنده ها را و نفرت از وجودش رخت بربست دلداده اش به دیدنش آمد و یاد اورد وعده ی دیرینه اش را بیا و با من عروسی کن ببین که سال های سال منتظرت مانده ام دختر بر خود بلرزید و زمزمه کنان با خود گفت: ((این چه بخت شومی سات که مرا رها نمی کند؟)) دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: که نمی تواند با او ازدواج کند دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشک هایش را نبیند و در حالی که از او دور میشد هق هق کنان گفت: پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی!!!!
+ نوشته شده توسط سامان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت
15:27 |
من خوشبختم
به اندازه ي همان لحظه ي جادويي كه دیدی مرا وبا چشمانت گفتي"دوستت دارم" همين كافي است!! چه باشي چه نباشي چه بد چه خوب دوستت خواهم داشت و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز......... + نوشته شده توسط سامان در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت
16:0 |
+ نوشته شده توسط سامان در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت
15:6 |
یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه یه دختر خوب تو سينما دست تو شلوار دوست پسرش نميكنه یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره یه دختر خوب ۵۰ دقیقه توی WC و۳ ساعت توی حمام نمی مونه یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده... + نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت
16:2 |
يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد..........
يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد"..........
يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره.......... يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش........ يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه........
يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده......... يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا..... يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ ! در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه........... يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند...... يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد........... يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد................. يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود........ يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند............ يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود........... يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند.............. يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري)..... يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند.............. و بالاخره يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد......... + نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت
15:51 |
Sometimes I wish گاه آرزو می کنم، If Only You Could Be Me می توانستی چند صباحی چون من باشی ... For a Moment … You could step into my shoes For just a little while بیندیشی به آن چیز که من می اندیشم؛ To see what I see; ببینی آن چه من می بینم؛ To think what I think; احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛ To feel what I feel; در یابی آشفتگی،ترس،تحسین و to understand the confusion, the fear, the admiration, دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم، And the friendship I feel toward you همه را یکباره و با هم All at once اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛ If you were able to live inside my mind, even for a moment , می توا نستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست، You would see that my world Is filled with so money responsibilities, و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم. yet so often my thoughts are of you . می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای. You would see what joy you've brought to my life. می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم، You would see how much it means to me To be able to smile, بخندم، سر خوش باشم و آزاد چون کودکان. to laugh, to feel good, to feel free ,like a child این همه را ا ز تو دارم just becauseof you + نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت
14:37 |
|